صوفی! بیا كه آیینه ی صافی است جام را
تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
كاین كشف نیست زاهد عالیمقام را.
ای دل! شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش،
پیرانه سر مكن هنری ننگ و نام را!
در عیش نقد كوش، كه چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه ی دارالسلام را.
در بزم دُور یك دو قدح دركش و برو! -
یعنی طمع مدار وصال مدام را.
عنقا شكار می نشود، دام باز چین
كاینجا همیشه باد به دست است دام را.
من آن زمان طمع ببریدم ز عافیت
كاین دل نهاد در كف عشقم زمام را.
□
حافظ مرید جام می است ای صبا، برو
وز بنده بندگی برسان شیخ خام را.
:: بازدید از این مطلب : 258
|
امتیاز مطلب : 162
|
تعداد امتیازدهندگان : 53
|
مجموع امتیاز : 53